رضا قليخان هدايت

1598

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گر من از بزم مير بويى يابم * گردد كارم ز بخت روزى بهتر از دل درياست مير و از كف جيحون * بر صدر او حاتم است و بر زين حيدر از خون دشت فراخ گردد جيحون * چون كرد او از نيام بيرون خنجر گردون ميدان شود چو بازى چوگان * دريا صحرا شود چو سازى لشكر گيتى زرين شود چو آيى زى بزم * خارا پرخون شود چو تازى اشقر ببرى گر ببر درع دارد و زوبين * ابرى گر ابر تاج دارد و افسر صفدر چون تو نبود رستم يا سام * مهتر از تو نبود جم يا نوذر در مدح امير يوسف برادر سلطان محمود گويد دوش متوارى بوقت سحر * اندرآمد بخيمه آن دلبر راست گفتى شدست خيمهء من * ميغ و او در ميان ميغ قمر چنگ در برگرفت و خوش بنواخت * وز دو بسد فرونشاند شكر راست گفتى به بتكده است درون * بتى و بت‌پرستى اندر بر پنج شش جام خورد و پرگل گشت * روى آن روى نيكوان يكسر راست گفتى رخش گلستان بود * مى سورى بهار گل‌پرور مست گشت و ز بهر خفتن ساخت * خويشتن را كنار من بستر راست گفتى كنار من صدفست * كاندرو جاى خويش ساخت گهر زلف مشكين به روى در پوشيد * [ روى ] من زير كرد و زلف زبر راست گفتى كسى نهان كرد است * سمنى تازه زير سيسنبر زلف او را بدست بگرفتم * ز نخ گرد او بدست دگر راست گفتى گرفته بد چاكر * گوى و چوگان شه بدست اندر پادشه‌زاده يوسف آنكه هنر * جز بنزديك او نكرد مقر راست گفتى هنر يتيمى بود * دور مانده ز مادر و ز پدر پى بازىگوى شد خسرو * بر يكى تازى اسب كه پيكر راست گفتى بباد برجم بود * گر بود باد را ستام بزر